تبليغاتX
فقط به خاطر تو


فقط به خاطر تو





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

تقدیم به تو

به تو تقديم ميکنم تمام احساسات دورنم را که مشتاقانه تو را طلب ميکنند.



به تو تقديم ميکنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را که به وسعت تمام روزهايي



است که بي تو سرکردم.



وبه تو تقديم ميکنم عشق را که در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه



منتظرم يافتم.



اين ارزشمندترين هديه من به توست   گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا



خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.


 


نويسنده: سارینا مورخ: دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 در ساعت: 12:2
|+|

دوستت دارمممممممممممم
  

      دوستت دارم اي تک روياي زندگي من       

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تک چراغ زندگي مني 

با من بمان تو آن تک واژه زندگي من هستي

دوستت دارم اي تنها عشق من تو  تک خوشي زندگي مني

با من بمان تو آن تک عشق زندگي من هستي

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تک کليد خوشبختي مني

با من بمان تو آن تک ياردوران تنهايي من هستي

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تک ستاره ي زندگي منی

با من بمان تو آن  تک نياز زندگي من هستي

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تک اميد زندگي مني

با من بمان تو آن تک آواي زندگي من هستي

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تک دوست شبهاي مني

با من بمان تو  تک معني دهنده ’ زندگي من هستي

                                    دوستت دارم اي تک روياي زندگي من    


 


نويسنده: سارینا مورخ: دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 در ساعت: 12:0
|+|

دلتنگی

                 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.

وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.

وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.

وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو

که توي دلت يه کلبه ساخته.

وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو

که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.

وقتي به انگشتات نگاه کردي به يادبيار کسي رو

که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد.

وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيارکسي رو

که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند.


نويسنده: سارینا مورخ: یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 در ساعت: 15:28
|+|

هدیه ای به تو


خواستم برات هديه اي بفرستم;

نسيم گفت : مرا بفرست تا موها يش را نوازش کنم .

باران گفت : مرا بفرست تا صورتش را بشويم و اشک ها يش را پاک

کنم .

ناگهان قلبم گفت : مرا بفرست تا دوستش بدارم ...

و تنها تو همه وجودم شدي ...........


نويسنده: سارینا مورخ: یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 در ساعت: 15:20
|+|

باران می بارد
باران مي بارد. ستارگاني را که گفته ام فرش راهت شوند ديگر رفته اند. صداي پايت را حس ميکنم که در کوچه شوق ميدود وعطر نفسهايت به نارنجهاي باغمان عطر و رنگ ميدهد و به انها طراوت مي بخشد. تو تنها کسي هستي که خراش احساس را ترميم ميکند و اشک لحظه ها را پاک مي کند. صداي پايت در کوچه هاي خيس مثل ترانه اي موزون دوباره اغاز ميشود.

نويسنده: سارینا مورخ: یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 در ساعت: 15:15
|+|

تنهام
 

وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است................. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است.................. وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره............................. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش............................. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه................................................... وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه................................................... حالا ام که عاشقيم مي گن گناه


نويسنده: سارینا مورخ: یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 در ساعت: 15:13
|+|


نويسنده: سارینا مورخ: یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 در ساعت: 15:9
|+|

عشق بی پایان
 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !


نويسنده: سارینا مورخ: یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 در ساعت: 15:7
|+|

نیامدی.................

نويسنده: سارینا مورخ: چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 در ساعت: 18:44
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir