فقط به خاطر تو
صدایت می کنم با سکوتی سنگین تر از فریاد!
ببین...مرا می شناسی.!؟ مرا دیده ای.!؟
صدایم را بشنو! صدای هق هق شبانه های بی صدایی است!
نگاهم در نگاهت گره خورده است! اما مرا نمی بینی!
گونه هایم غرق خجالت عاشقانه هایت شده اند!
اما تو بی تفاوت از کنارم می گذری!
من تو را می پرستم و تو غرق در خدای خویشی!
مرا ببین! اگر بخواهی می بینی! اما تو بی تفاوت...
فریاد صدایم بی صداست...
می شنوی... اما نه صدای مرا!
من بی تو لحظات دلواپسی های غریبانه را می گذرانم!
اما تو با دیگری مهربانی و با من ...!
این بار مرا ببین...
شاید بشناسی!
گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید
گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید
تو می روی و آینه پر می شود از بی کسی
از من سفر می کنی و به مرگ قصه می رسی
ببین که آب می شود قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن
تو جامه دان پر میکنی ، من خالی از جان می شوم
یک لحظه در چشمم ببین ، ببین چه ویران می شوم
بعد از تو با من چه کنم با من بی پناه من
کجای شب پنهان شوم ، کجای این عاشق شکن
تو میروی و جان من گور ترنم می شود
خورشیدکی که داشته ام در شب من گم می شود
چیزی نگو به آینه با رازقی حرفی نزن
برای بار آخرین تنها نگاهی کن به من
دونفر که همدیگر رو خیلی دوست داشتن
یک لحظه نمی تونستند از هم جدا باشند
با خوندن یک جمله معروف ار هم جدا می شن
تا یکدیگر رو امتحان کنن.
هر کدام در انتظار دیگری...
همدیگر رو نمی دیدن..
چون هر دو بصورت اتفاقی به جمله
معروف "شکسپیر" بر خوردند:
"عشقت را رها کن اگرخودش بر گشت ما له تو هستش"
و اگر بر نگشت از قبل هم مال تو نبوده..."
يه روز تو جهنم همديگرو مي بينيم
آخه هر دو تامون جهنمي هستيم
تو به جرم اينکه قلب منو دزديدي
و من به خاطر اينکه به جاي خدا تو رو پرستيدم