فصل امتحانات و خودتون خوب می دونین که چقدر سر آدم شلوغ می شه
ومن نمی تونم آپ کنم
اینم یه متن از بهترین دوست دنیا
که از خواهرم برام عزیزتره
آخ قربونش برم من
وقتی نگاهم می کنی رنگ سبز چشمانت
مرا به هیاهوی باغ بهشت می برد ووقتی در آغوش گرمت فرو می روم
انگار که آبی ترین آبشار مرا در خود می فشارد وسرخ می شود گونه هایم از گرمی حرارت تنت
که مانند خورشید گرمی و نور می دهی به اطرافت ای بی کرانه ی مهر و محبت دوستت دارم
.....وبی تو زندگی را پایان خواهم گفت شاید خیلی زود وشاید
وسرخترین گلهای رز را نثار موهای طلایی افشانت می کنم
در شبی خاص که جلوه ی دیگری خواهی داشت
ومن شادترین تبریک ها را به تو عزیزترینم خواهم گفت
راستی روز مادر رو هم به همه ی مادرای دنیا تبریک
ودستای مامان جونم و حاج خانوم رو می بوسم
مادر ای سايهي الطاف خدا ای سراسر همه مهر ای دل انگيزترين معنی عشق ای كه يادت همه آرامش من ای وجودت همه خواهش من
تو نمايانگر الطاف خدايی مادر مروه و حج و صفايی مادر زير پای تو بهشت است بهشت باز هم طفل توام هرچه كردم چه زيبا و چه زشت دست تو گرمترين گرمي مهر مهر تو پاكترين معني عشق نفست رايحهي ريحان است ديدن روی نكويت مادر همه درد مرا درمان است ورد زير لب تو ذكر دعاست خانه با بودن تو بهترين باغ دل انگيز خداست
پاكتر از همه پاكي هايی خوبتر ازهمه خوبي هايی با صفاتر ز همه دنيايی مادرم مادر خوبم بخدا دفتر عمر مرا تو چو شيرازهي هستی هستی تو سزاوار چه هستی همه چيز
من چه دارم كه تو را زيبد هيچ سايه لطف خدايی مادر معني عشق و وفايی مادر شعر من درخور تفسيرت نيست اوج مهری و صفايی مادر
عشق يعني سوختنها از درون عشق يعني با تو آغاز سفر ،
عشق يعني قلبي آماج خطر عشق يعني تو بران از خود مرا ،
عشق يعني باز مي خوانم تو را عشق يعني بگذري از آبرو ،
عشق يعني کلبه هاي آرزو عشق يعني با تو گشتن هم کلام،
عشق يعني انتظار يک سلام عشق يعني دستهايي رو به دوست ،
عشق يعني مرگ در راهت نکوست عشق يعني شاخه اي گل در سبد ،
عشق يعني دل سپردن تا ابد عشق يعني سروهاي سر بلند ،
عشق يعني خارها هم گل کنند عشق.
به بزرگترين عشق در کوتاه ترين جمله ي ممکن به روي لطيف ترين گل سرخ يراي تو بهترين کس دنيام مي نويسم دوستت دارم.
ویکتور هوگو میگه : اگه همه ی اون چیزایی که تو سرمه بگم 10 کتابه اما اون چیزی که تو دلمه بگم دو کلمه هست :
"دوستت دارم."
وقتي معلم پرسيد عشق چند بخشه؟زود دستمو بالا بردم گفتم يک بخش، اما از وقتي تورو شناختم فهميدم عشق 3 بخشه:اتشه ديدنه تو…. شوقه با تو بودن….و اندوهه بي تو بودن!!!
می دونی آدمابین «الف»تا«ی»قراردارن؟بعضی ها مثل«ب»برات میمیرن،مثل«د»دوست دارن،مثل«ع»عاشقتن،مثل«م»منتظرت می مونن،تایه روز مثل«ی»یارت بشن!
حسرت دیده بی تاب تو بیمارم کرد آن نگاه نگرانت دل تبدار مرا خوابم کرد بی جهت نیست که مست رخ زیبای تو ام لب گلگون تو در دشت خزان آبم کرد مستی ام جام نگاهی ز افق های تو بود آه ،آن صورت مهتاب تو در خوابم کرد شهر را از تب بیماری من جایی نیست راه گم کرده به دنبال تو آواره و ویرانم گرد اشکم از دیده به گرمای نفسهای تو بود جام اندوه تو مر همره و همرام کرد
باران مي بارد. ستارگاني را که گفته ام فرش راهت شوند ديگر رفته اند. صداي پايت را حس ميکنم که در کوچه شوق ميدود وعطر نفسهايت به نارنجهاي باغمان عطر و رنگ ميدهد و به انها طراوت مي بخشد. تو تنها کسي هستي که خراش احساس را ترميم ميکند و اشک لحظه ها را پاک مي کند. صداي پايت در کوچه هاي خيس مثل ترانه اي موزون دوباره اغاز ميشود.
وقتي که گريه کرديم گفتن بچه است................. وقتي که خنديديم گفتن ديونه است.................. وقتي که جدي بوديم گفتن مغروره............................. وقتي که شوخي کرديم گفتن سنگين باش............................. وقتي که حرف زديم گفتن پر حرفه................................................... وقتي که ساکت شديم گفتن عاشقه................................................... حالا ام که عاشقيم مي گن گناه
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !